اسكندر بيگ تركمان

482

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بالاخره ميران از ستيز و آويز بستوه آمده ميرزا را در جنگ گذاشته خود را بكوههاى صعب و جنگلها كشيده بهزيمت رفتند و ملك محمود در اثناى جنگ به خدمت ميرزا كس فرستاد كه اهل عناد كه فيما بين تحريك ماده فساد نموده بودند منهزم شده رفتند شما صاحب هر دو لشكريد و ما « با همان مهر و وفائيم كه بستيم بدوست » اگر بساط خصومت و نزاع درنورديده سايهء وصول به منزل دوستان اندازند به حال آن جناب لايق‌تر مينمايد ميرزا از كرده خجل و از پدر زن منفعل بساط محاربه در نورديده با ملازمان خاصه روى بميان لشكر ملوك آورد و ملك در مقام دوستى و اخلاص درآمده باتفاق آن شب بوثاق ملك آمده ميرزا بحجلهء حليلهء خود نزول نموده دو ماه ديگر در سيستان بود تا آنكه محمد - بيك بيات جميع اعيان قزلباش و اكابر قندهار را كه بالطبع خواهان ميرزا بودند بعذرخواهى فرستاد و طالب آمدن ميرزا گشتند و جناب ميرزا عذر پذير گشته عازم رفتن شد و اسباب بردن حليله خودسر انجام نموده مع كوچ روانه شد و جناب ملك از مال و اسباب آنچه دسترس داشت ايثار نموده چندان تكلف و مردى نمود كه ميرزا در مقام خجلت درآمد و تمامى اقوام و لشكريان خود همراه نموده كه تا قندهار ملازم ركاب عالى باشند از آن جانب محمد بيك بيات شمشير به گردن آويخته تا حوالى گرمسير استقبال نمود و جناب ميرزا بدولت و اقبال بار ديگر بقندهار رسيده در حكومتگاه والد بزرگوار تمكن يافت و اگر چه محمد بيك در استرضاى خاطر ميرزا كوشيده كمال رضاجوئى بتقديم ميرسانيد و جناب ميرزا آسوده حال بعيش و فراغت و شكار و صحبت مشغول بود اما در امر حكومت مدخليتى نداشت و همواره دفع محمد بيك را پيشنهاد همت ساخته در انديشهء قتل او بود تا آنكه بعضى از اعيان قزلباش را در اين امر با خود متفق ساخته در هنگام فرصت او را از ميان برداشته در امور ملك و مال استقلال يافت . اما رستم ميرزا چون از معاملات قندهار مأيوس شد چندگاه در زمين داور بسر برد و غبار نقارى كه بواسطهء يكجهتى مظفر حسين ميرزا از ملك سيستان در صفحهء خاطر داشت ارتفاع يافت همواره مترصد وقت و منتهز فرصت ميبود تا آنكه تسلط اوزبكيه چنانچه در قضاياء جلوس سعادت مأنوس حضرت اعلى شاهى ظل اللهى رقم پذير كلك ظهور شد بر اكثر بلاد خراسان واقع شده ساحت آن ديار لگدكوب حوادث ساخت و اهل فراه كه قريب بدار السلطنهء هراة است از ممر تاخت پى در پى اوزبك بتنگ آمدند و طايفهء افشار كه در فراه ميبودند از ضبط مملكت و دفع شر اوزبكيه عاجز آمده يكان خان حاكم ايشان بجهة حفظ حال و صيانت عيال بصلاح و صوابديد آقايان افشار كس بطلب رستم ميرزا فرستاده استدعاى قدوم او نمودند و ميرزا كه از هرج و مرج احوال خراسان و توجه حضرت اعلى شاهى ظل اللهى بعراق و تزلزل احوال امراء قزلباش آگاه گشته بود اين معنى را مغتنم شمرده بىتأمل عزيمت فراه نمود و چون داخل فراه شد يكان خان حاكم كه مرد ترك ساده دل بود بقدوم او استبشار نموده طايفهء افشار كمر خدمتش برميان بستند . جناب ميرزا روز ديگر يكان خان را گرفته بطمع مال بعد از دو روز بقتل آورده جميع عظماء و اعيان طايفهء افشار را مؤاخذه نموده و آنچه در سر كار ايشان يافت تصرف نمود آن جماعت باطنا ازو رميده شدند اما بجهة استيلاى اوزبكيه و دفع شر ايشان دست در فتراك او آويخته جز اطاعت و متابعت چارهء ندانستند در اين اثنا جماعت اوزبكيه رو به طرف او آورده چند مرتبه فيما بين او و اوزبكيه محاربات واقع شد و در يكى از حروب با سيصد نفر از شجعان قزلباش مرتكب جنگ يكهزار مرد از بهادران نامى اوزبك كه از سمرقند بعزم محاربهء قزلباش بيرون آمده بودند شدند فتح